تبليغاتX
۞ يادداشتهاي دانشجويي از پيام نور ۞ - به مناسبت ۲۷ شهريور سالروز درگذشت استاد شهريار
Loading ...
به نام خدا *** سلام دوستان عزيز *** به اولين وبلاگ دانشجويان دانشگاه پيام نور خوش آمديد *** لطفا تا لود كامل صفحه صبر نموده و درصورت نياز رفرش نماييد *** شما بازدیدکننده گرامی می توانید اخبار دانشگاهی را از قسمت پیوندهای روزانه پیگیری کنید *** با مطالب متنوع اين وبلاگ همراه باشيد و در ضمن بدون نظر از اينجا نرويد! مخصوصا شما دانشجويان عزيز
PayameKhoy.blogfa.com | Khoy pnu | PNU university | Payam Mehr | اخبار و رويدادهاي دانشگاه پيام نور | مقاله و مطلب درباره دانشگاه و دانشجو | خوي؛ شهر آفتابگردان ها | اورين | پيام مهر
---:| وبگاه دانشجويي، صنفي و انتقادي دانشجويان آرمان‌گراي پيام نور |:---

زندگي نامه استاد شهـريار:
استاد سيدمحمدحسين بهجت‌تبريزي متخلص به شهريار فرزند حاج‌ ميرآقا خشكنابي كه خود از اهل ادب بود، در تبريز چشم به جهان گشود. شهريار همزمان با انقلاب مشروطيت و بين سال‌‌هاي 1285-1283 خورشيدي در روستاي خشكناب نزديك بخش قره‌چمن متولد گرديد.

محمدحسين (شهريار) تحصيل را در مكتب‌خانه قريه زادگاهش با گلستان سعدي، نصاب قرآن و حافظ آغاز كرد و نخستين مربي او مادرش و سپس مرحوم امير خيزي بود. تحصيلات ابتدايي را در مدرسه دارالفنون تهران به پايان رساند. در سال 1303 خورشيدي وارد مدرسه طب شد و آخرين سال پزشكي را با هر سختي كه داشت سپري كرد. در بيمارستان، دوره انترني را مي‌گذراند كه به سبب پيشامدهاي عاطفي و عشقي از ادامه تحصيل منصرف شد و كمي قبل از دريافت مدرك دكتري، پزشكي را رها كرد و به خدمات دولتي پرداخت. به قول خود شهريار، اين شكست و ناكامي عشق، موهبت الهي بود كه از عشق مجازي به عشق حقيقي و معنوي مي‌رسيد. بهجت در اوايل جواني و آغاز شاعري، و پس از سال 1300 كه به تهران رفت، “شيوا” تخلص مي‌كرد .

ولي به انگيزه ارادت قلبي و ايماني كه از همان كودكي به خواجه شيرازي داشت، براي يافتن تخلص بهتري نيت كرد و دوباره از ديوان حافظ تفعل زد كه هر دوبار كلمه شهريار آمد و چه تناسبي داشت با غريبي او ، و اما نيت تقاضاي تخلص از خواجه:

غم    غريبي   و  محنت    چو  بر  نمي‌تابم
روم   به   شهر  خود و  شهريار  خود  باشم

دوام  عمر  او ز ملك او بخواه ز لطف حق حافظ
كه  چرخ  اين سكه دولت به نام شهريار زدند

هر چند خود نيتي درويشانه كرده بود و تخلص “خاكسارانه” مي‌خواست ولي به احترام حافظ تخلص شهريار را پذيرفت. خصوصيات بارز او مهرباني و حساسيت بسيار بالا، فروتني و درويشي كه مسلك هميشگي وي بود، ميهمان‌دوستي و ميهمان‌نوازي، اخلاص و صميميت بويژه با دوستان واقعي، علاقه مفرط به به تمامي هنرها به خصوص شعر، موسيقي و خوشنويسي بود. او خط نسخ و نستعليق و بويژه خط تحرير را خوب مي‌نوشت. در جواني سه‌تار مي‌زد و آنطور نيكو مي‌نواخت كه اشك استاد ابوالحسن صبا را جاري مي‌كرد و براي ساز خود مي‌سرود. نالد به حال زار من امشب سه‌تار من---اين مايه تسلي شبهاي تار من. پس از مدتي براي هميشه سه‌تار را هم كنار گذاشت.

قاري ننه گئجه ناغيل دييه نده،

(شب هنگام که مادر بزرگ قصه مي گفت،)

کولک قالخيب قاپ باجاني دويه نده،

(بوران بر مي خاست و در و پنجره خانه را مي کوبيد،)

قورد کئچي نين شنگيله سين ييه نده،

(هنگامي که گرگ شنگول و منگول ننه بز را مي خورد،)

من قاييديب بير ده اوشاق اولايديم!

(اي کاش من مي توانستم بر گردم و بار ديگر کودکي شوم!)

خاطرات كودكي و نوجواني شهريار بيشتر در منظومه‌هاي حيدربابا شاهكار كم‌نظير تركي، هذيان دل، موميايي، و افسانه شب درج شده است و با خواندن آن‌ها مي‌توان دورنماي كودكي و نوجواني او را كم ‌و ‌بيش مجسم كرد. تلخ‌ترين خاطره زندگي شهريار، مرگ مادر است كه در تاريخ 31 تيرماه 1333 اتفاق افتاده و شاهكار خوب و به‌يادماندني‌ “اي واي مادرم”، يادگار آن دوران است. مادرش نيز همچون پدر در قم دفن شد. شهريار از سال 1310 تا 1314 در اداره ثبت اسناد نيشابور و مشهد خدمت كرد. در نيشابور به خدمت نقاش بزرگ كمال‌الملك رسيد. در مشهد نيز همدم و همزمان استاد فرخ خراساني، گلشن آزادي، نويد و ديگر شاعران گرانمايه آن خطه پربركت بود و در سال 1315 به تهران منتقل شد و مدتي در شهرداري، سپس در بانك كشاورزي به كار پرداخت. چند سالي در عوالم درويشي سير كرد. سرانجام به زادگاه اصلي خود تبريز بازگشت و تا زمان بازنشستگي در بانك كشاورزي تبريز خدمت كرد. عاقبت پس از 83 سال زندگي شاعرانه پربار و باافتخار، روح اين شاعر بزرگ در 27 شهريور ماه 1367 خورشيدي به بارگاه پروردگاري پيوست و جسمش در مقبرة‌الشعراي تبريز كه مدفن بسياري از شعرا و هنرمندان آن ديار ارجمند است به خاك سپرده شد. به مناسبت اولين سالگرد درگذشت او، وزارت پست و تلگراف در سري تمبرهاي ايراني، تصوير شهريار و مقبرة‌الشعراي تبريز را به همراه شعر معروف “علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را” به خط نستعليق انتشار داد. همچنين كتاب يادنامه شهريار به خط خوشنويسان اصفهان و مجموعه مفصل ديگري به نام سوگنامه و يادواژه فارسي و تركي شهريار از سوي كتاب‌‌فروشي ارگ تبريز منتشر گرديد. شهريار هرچند به شاعري غزلسرا شهرت يافته و اين خود حقيقتي است انكارناپذير، ولي او مركب انديشه شاعرانه خود را در ميدان‌هاي مختلف شعري به جولان درآورده و تا سرزمين‌هاي دوردست و ناشناخته‌ي احساس و تخيل تاخته و شاهكارهاي جاودانه‌اي با تصاويري زيبا و تاثيري گيرا و ژرف پديد آورده است كه هركدام در تاريخ ادبيات اين مرز و بوم ثبت شده و ماندني است. از قصيده و قطعه و مثنوي و رباعي گرفته تا منظومه‌ها و حتي قالب‌هاي تازه و نو و به‌اصطلاح نيمايي، آثار دلپذير و لطيف و استوار به‌وجود آورده است كه همواره بر تارك ادب معاصر مي‌درخشد. عشق و شيدايي دوران جواني، شور و حال عاشقانه، سخنان آتشين، مضامين بكر و لطيف و سوختگي ويژه‌اي كه ذاتي اوست، بيشتر در غزلياتش متجلي است. اشعار شهريار متنوع و دربردارنده انواع شعر و قالبهاي گوناگون است و تابحال بصورت‌هاي مختلف منتشر شده است. نخستين دفتر شعر او در سال‌هاي 1310-1308 خورشيدي با مقدمه‌هاي استاد بهار، سعيد نفيسي و پژمان بختياري از سوي كتابخانه خيام و آخرين مجموعه شعرش پس از درگذشت وي “در تابستان 1369” به عنوان جلد سوم ديوان شهريار شامل اشعار منتشر نشده از سوي انتشارات رسالت تبريز در پانصد صفحه انتشار يافت. سپس كليه اشعار وي در يك مجموعه چهارجلدي توسط انتشارات زرين به چاپ رسيد. طبق شمارشي كه از كليات اشعارش به عمل آمده، ديوان‌هاي مختلف او شامل بيست هزار و شصت بيت شعر سنتي و حدود 15 منظومه و شعر آزاد در قالبهاي تازه است.

روياهاي شاعر:
شهـريار روشن‌بـين است و از اول زندگي به وسيله رويا هـدايت مي‌شده است. دو خواب او كه در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته‌اند. اولي خوابي است كه در سيزده سالگي موقعـي كه با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حركت كرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است كه شهـريار در خواب مي‌بـيـند كه بر روي قـلل كوهـها طبل بزرگي را مي‌كوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي‌پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست كه خودش نـيز وحشت مي‌كـند. اين خواب شهـريار را مي‌توان به شهـرتي كه پـيدا كرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير كرد. خواب دوم را شهـريار در ۱۹ سالگـي مي‌بـيـند، و آن زماني است كه عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي‌كـند و شرح خواب به اختصار آن است كه شهـريار مـشاهـده مي‌كـند در استـخر بهـجت آباد (قـريه اي واقع در شمال تهـران كه سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي‌بـيـند كه به زير آب مي‌رود، و شهـريار هـم به دنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو مي‌كـند، اثـري از معـشوقه نمي‌يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي‌افـتد كه چـون روي آب مي‌آيد ملاحظه مي‌كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشاني است كه دنـيا را چـون آفتاب روشن مي‌كند و مي‌شنود كه از اطراف مي‌گويند گوهـر شب‌چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين‌گـونه تعـبـير شد كه معـشوقـه در مـدت كوتاهي از كف شهـريار رفت و در منظومه‌ي (زفاف شاعر) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه‌اي به شهـريار دست مي‌دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي‌يابد.

شهريار چه نيك فرمود:

براي ما شعـرا نـيـست مـردني در كـار             كـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار

چند شعر از ديوان شهريار:

اي واي مادرم

آهسته   باز  از  بغل  پله‌ها  گذشت
در  فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته  دور  و  برش  هاله‌اي  سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست

در  زندگي  ما  همه  جا ،  ول  مي‌خورد
هر كنج خانه صحنه‌اي از داستان   اوست
در ختم خويش هم به سر و كار خويش بود
بيچاره مادرم

هر روز مي‌گذشت از اين زير پله‌ها
آهسته  تا به هم نزد خواب ناز  من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد

با پشت خم از اين بغل كوچه مي‌رود
چادر   نماز   فلفلي   انداخته  به  سر
كفش چروك خورده و  جوراب  وصله‌دار
او فكر بچه‌هاست

هر جا شده هويج هم امروز مي خرد
بيچاره پيرزن همه برف است كوچه‌ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد به جستجوي من و سرنوشت من

آمد   چهار طفل ديگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته  به  زير   بال
هر شب درآيد  از در  يك  خانه  فقير
روشن كند چراغ يك عشق نيمه جان

مادر بخواب خوش
منزل         مبارك
آينده   بود    و   قصه   بي مادري   من
ناگاه ضجه‌اي كه به هم زد سكوت مرگ
من  مي‌دويدم  از    وسط   قبرها   برون
او  بود  و  سر  به  ناله  برآورده  از  مغاك

خود  را  به  ضعف از پي  من  بازمي‌كشيد
ديوانه     و رميده     دويدم    به   ايستگاه
خود را به هم فشرده مي‌خزيدم ميان جمع

ترسان   ز پشت  شيشه  در  آخرين  نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز
از من جدا مشو

مي‌آمديم  و  كله  من گيج و  منگ بود
انگار  جيوه  در  دل  من  آب   مي‌كنند
پيچيده صحنه‌هاي زمين و زمان به  هم
خاموش   و   خوفناك  هم  مي‌گريختند

مي‌گشت آسمان كه بگويد به مغز من
دنيا به پيش   چشم گنهكار من  سياه
وز  هر  شكاف  و   ماشين   غريو    باد
يك  ناله  ضعيف  هم  از  پي دوان دوان

مي‌آمد و به مغز من آهسته مي‌خليد
تنها شدي پسر
باز  آمدم  به  خانه  چه  حالي  نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض

پيراهن   پليد  مرا  باز  شسته   بود
انگار خنده كرد ولي دل‌شكسته بود
بردي  مرا  به  خاك  سپردي  و آمدي
تنها   نمي‌گذارمت   اي   بينوا   پسر
مي‌خواستم به خنده درآيم ز اشتباه
اما    خيال    بود
“اي واي مادرم”

********************

در راه زندگاني

جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را----- نجستم زندگانـــي را و گم کـردم جواني را

کنون با بار پيــري آرزومندم که برگـردم----- به دنبال جوانـــي کـوره راه زندگانــــي را

به ياد يار ديرين کاروان گم کـرده راهانـم----- که شب در خــواب بيند همرهان کارواني را

بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي ----- چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را

چه بيداري تلخي بود از خواب خوش مستي ----- که در کامم به زهر آلود شهد شادمانـــي را

سخن با من نمي گوئي الا اي همزبـان دل ----- خدايــا بــا کـه گويم شکوه بي همزباني را

نسيم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان ديده ----- به پاي سرو خود دارم هواي جانفشانـــي را

به چشم آسمانـي گردشي داري بلاي جان ----- خدايـــا بر مگردان اين بلاي آسمانـــي را

نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتـن----- که از آب بقا جويند عمــــر جاودانـي را

********************

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟                          بى وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟
نوش دارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي             سنگدل اين زودتر مى خواستي, حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست                    من كه يك امروز مهمان توأم, فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده‌ايم                              ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟
اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت            اين قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟
آسمان چون شمع مشتاقان پريشان مي‌كند         در شگفتم من نمى پاشد زهم دنيا چرا؟
شهريارا بي حبيب خود نمى كردي سفر                  اين سفر راه قيامت مى روي تنها چرا؟

********************

مناجات

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را          که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين              به علي شناختم به خدا قسم خدا را

 به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند                 چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ              به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن                که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من             چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب                       که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان                  چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت              متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت            که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت                چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان                  که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم               که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي                 به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب     غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

********************

از ديوان شهريار

در دياري كه در او نيست كسي يار كسي

هر كس آزار منِ زار پسنديد ولي

آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد

سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من

سود بازار محبت همه آه سرد است

غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد

تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد

آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما

گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل

شهريارا سرم ن زير پس كاخ ستم

كاش يارب كه نيفتد به كسي، كار كسي

نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي

هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي

هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي

تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي

كس مبادا چو من زار گرفتار كسي

با الها ! كه عزيزي نشود خوار كسي

به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي

نشود يار كسي تا نشود باركسي

شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي

به كه بر سرفتدم ساية ديوار كسي

********************

از ديوان شهريار

شباب عمر عجب با شتاب مي گذرد

شباب و شاهد و گل مغتنم بود ، ساقي

خوش آن دقايق مستي كه زير ساية بيد

به چشم خود گذر عمر خويش مي بينم

غبارِ آيينة دل حجاب ديدة ماست

به آب و تابِ جواني چگونه غره شدي

كمان چرخ فلك شهريار در كف كيست ؟

بدين شتاب خدا يا شباب مي گذرد

شتاب كن كه جهان با شتاب مي گذرد

بنالة دف و چنگ و رُباب مي گذرد

نشسته ام لب جوئي و آب مي گذرد

وگرنه شاهد ما بي نقاب مي گذرد

كه خود جواني و اين آب و تاب مي گذرد

كه روزگار چو تير شهاب مي گذرد

********************

از ديوان شهريار

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

مي روم تا كه به صاحبنظري باز رسم

دلِ چون آينة اهل صفا مي شكنند

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

شهريارا غم آوراگي و در بدري

رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران

تو بمان و دگران واي بحال دگران

محرم ما نبود ديدة كوته نظران

كه ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران

كاين بود عاقبت كار جهان گذران

شورها در دلم انگيخته چون نوسفران

+ داغ کن - کلوب دات کام | موضوع: عمومي | نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 23:44  توسط "پيام مهر"  | 

 
برو بالا
The Best Compatability with: IE 5,6,7
هرگونه استفاده از طرح و مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع و لینک وبگاه مجاز است
This Template Designed By Payamekhoy - All Rights Reserved - Copyright © 2005-2009